تأملی در «عکاسی ممکن نیستِ!» ملاهادی سبزواری و علت راستین انسداد تفکر در ایران

متن پیش رو نقل قولی است از کانال تلگرام آقای علی نجات غلامی که به مواجهه‌ی ابتدایی ملاهادی سبزواری با دوربین عکاسی آغاز می‌شود و تاملی پیرامون آن ارائه می‌دهد. در واقع آن‌چه در این متن مورد توجه قرار می‌گیرد، دیدگاه «مسئله‌دار» ملاهادی سبزواری و فقدان این دیدگاه در فضای کنونی است.

ماجرایی را در مقام جک گاه و بیگاه نقل می‌کنند که نتایج بسیاری هم از آن می‌گیرند. ماجرای اینکه رفتند از ملا هادی سبزواری از طرف شاه شهید عکس بگیرند که گفت عکس چیست؟ گفتند: «تصویر توست که بر صفحه کاغذ بماند یادگار» که سبزواری گفت: «این ممکن نیست، عرض شیء از خود شیء انفکاک‌ناپذیر است». خلاصه جر وبحثی کردند گفتند: «حالا بی خیال بیا عکس‌ات را بگیر». این ماجرا را نه تنها برای خنده نقل می‌کنند بلکه به این نیت که ببینید فلاسفه ما چقدر پرت بوده‌اند!
اول بگذارید ببینیم آیا این جمله واقعاً پرت است؟ کلیدی‌ترین کتاب که رسماً به فلسفه‌ی عکاسی و در واقع پدیدارشناسی و نشانه‌شناسی عکاسی می‌پردازد کتاب بارت است. تا بند دهم را با دقت بخوانید. چه می‌گوید؟ اگر خوب دقت کنید می‌بیند بحث عمدتاً حول این پرسش است که چگونه عکس من، خود من است؟ آیا عکس گسستی در اینهمانی نیست؟ بحث‌های بارت را اگر با دقت بنگرید می‌بینید روح مسئله – نه ضرورتاً پاسخ یا سیستم اصطلاح‌شناختی – همان مسئله‌ی سبزواری است یعنی انتولوژی عکاسی. چگونه عرضی یا خصیصه‌ای از خود چیز که گذرا و آنی است می‌تواند جدای از خود آن وجود داشته باشد طوری که بی‌واسطه بگوییم این همان است؟ آیا واقعاً و بی‌واسطه این همان است؟ حال سبزواری بنا به دستگاه اصطلاح‌شناختی سنت کم و بیش ارسطویی خودش طرح مسئله کرده است. هوسرل در کتاب پژوهش‌های منطقی، از مهم‌ترین دستاوردهایش تمایز دو نوع “جزء” در دل «کل» بود: 1) “لحظه” یا جزء تفکیک ناپذیر (مانند آهنگِ ساز از خود ساز) و 2) “قطعه” یا جزء تفکیک‌پذیر (مانند سیم ساز از خود ساز). حال ما با دستگاه ضبط صدا آهنگ ساز را که “لحظه” است از آن جدا کرده‌ایم! یا با دوربین عکاسی تصویر مرا از من جدا کرده‌اند! آیا این بدین معناست که لحظه هم قطعه است؟! یا نه یک «ترفندی» زده شده است و ما “گسستی” را ایجاد کرده‌ایم که در فاصله‌ی تفکیک‌شده‌ی بین لحظه و کل امکان انواع مداخله‌ی حقیقت‌نما – اعم از ایدئولوژی و جهان‌بینی و دیگر صور دوکسا – در تفسیر و سوءتفسیر را در ازخودبیگانگیِ “لحظه‌ها” فراهم کنیم و به بحران «موثقیّت» در عصر تصویر جهان برسیم؟ به هر حال همه می‌دانیم بین موسیقی زنده و ضبط شده، «زیست‌جهانی» فاصله است. قطعاً ملا هادی فقط به گفتن آن یک جمله که راوی چموش از آن جک ساخته است، بسنده نکرده است و توضیحاتی داده است که در ذهن الکن او نگنجیده است. اما این جمله «عکاسی ممکن نیست» چونان یک جک برایش جالب شده است که با آن ملاهادی سبزواری و کل سنت‌اش را خرفت جا بزند.
مسئله این است که چطور جملاتی که خرق عادت و کتمان بداهت ابتدائی می‌کنند از فلاسفه‌ی اروپایی اینقدر از سوی همان کسانی خواستنی می‌شوند که به این جملات از سوی ملاهادی‌ها می‌خندند؟ مثلاً این جمله‌ی لاکان که «زن وجود ندارد» یا «خدا مرده است» نیچه. که وقتی می‌پرسی «یعنی چه؟» طرف با غرور تمام می‌گوید خب پیچیده است تو نمی‌فهمی. اما جمله ملاهادی می‌شود جک و نشان حماقت. دقت شود که جمله ملاهادی یک جمله متافوریک و بی‌نظام نیست، این جمله نتیجه‌ی منطقی یک نظام فکری مشائی دو هزار ساله است. یعنی می‌تواند «غلط» باشد، اما «مهمل» نیست. لذا اثبات غلط بودن‌اش نیازمند تأملی بر اساس نظامی مغایر است. اما جامعه‌ی مدرنیزاسیونی – نه مدرن – ما، آن را «مهمل» می‌فهمد. جامعه‌ی ما که در «خط افق توریستی» مفتونِ “دستاوردهای” تکنیکی و فنی و پراتیک حیات مدرن شد نه “خاستگاه‌های” تئوریک آن – مانند دوربین عکاسی نه خود عکاسی که بارت از امکان آن پرسش می‌کند – میل شدیدی به «لودگی» یافت و با طنازی و جک ساختن از پرسش‌های درونباش فلسفی طفره رفت. اگر نیک بنگرید خاستگاه تئوریک تفکر مدرن از همان دنیای یونانی است که ملاهادی نیز از آن تغذیه شده است؛ حال ضعیف و قوی اینجا مسئله نیست. بنابراین، ما چون سنت را نفهمیدیم مدرن را نیز در “تصویری جعفرخانی” [اشاره ام به تصوری از انسان مدرن در فیلم جعفرخان از فرنگ برگشته‌ی زنده‌یاد علی حاتمی است] فهم کردیم و لذا دفاع و ردمان بر این تصویر جعفرخانی از مدرنیسم هردو مهمل بودند. ما به جای اینکه پرسش‌های فلسفی را به نحو مقتضی به‌روزرسانی کنیم، و در شاهراه جهانی تفلسف مشارکت کنیم، دچار گونه‌ای خود مجزاپنداری توهمی شدیم که طی آن دو دسته ستایشگر و نکوهشگر علیه هم در بیابان وهم صف کشیدند. ما متافیزیک‌مان را به قول هگل از کف دادیم و برای‌مان “آموزش تکنیکی رأس همه‌ی ضروریات” شد. دوربین عکاسی و فیلم‌برداری در دست گرفتیم و هرکسی هم که احیاناً از خود امکان عکاسی و سینما و غیره پرسش کرد را به تیغ استهزاء سپردیم و بعد برای اینکه وانمود کنیم فلسفه می‌دانیم به نحو بریده بریده‌ای جملاتی از فلاسفه‌ی اروپا‌ – خاصه پاتوسی‌ترین و مهیج‌ترین‌شان که خرق عادت می‌کنند بدون اینکه منظطقشان را دریابیم – را نقل کردیم که نهایتاً روکشی موجه‌ساز بودند بر باورهای نهایتاً خام و تکنیزاسیونی و تکنسینیستی و اپراتوریستی‌مان.
نحوه‌ی مواجه با مسئله‌ی فلسفی ملاهادی در خصوص امکان عکاسی، نشان می‌دهد که چه راه غم‌باری جامعه‌ی ما در دور شدن از تفلسف پیمود. اگرچه آن عهد هنوز بودند کسانی که اهل تفکر بودند اما هرچه پیشتر آمدیم مینروای هگل که اگر خوب بنگریم همان چیزی است که تحت عنوان استیلای «تفکر تکنیکی» بر «تفکر نظری» در مقدمه علم منطق‌اش از آن یاد می‌کند بر ما سایه افکند.
*******************************
موخره‌:
یک بار در حالت رویا و توهم دیدم که ارتش اسکندر وارد شهر پرسپولیس شد و دستور داد که یک سازه‌ی بزرگ از ساروج و بدون منفذ را که می‌گفتند اصلی‌ترین دستاورد ایرانیان در آن است را با زور بگشایند و وقتی وارد شدند هیچ گنجی آنجا نبود بجز یک جغد فلزی به اندازه‌ی یک کف دست، کف سالن و روی یک سکو که خودش سرش را می‌چرخاند و خودش بال می‌زد. جغدی که وقتی وارد شدند سرش را چرخاند و آرام در آنها خیره شد. به ارسطو که همراهش بود گفت: «این چیست؟» ارسطو گفت: «چیزی است کوچک که بزرگ‌ترین تمدن‌ها را از پای در می‌آورد».
وقتی از آن حالت بیرون آمدم با خودم گفتم ای کاش بشریت می‌فهمید که جغد مینروا یک “سایبورگ” است.

علی نجات غلامی

تأملی در «عکاسی ممکن نیستِ!» ملاهادی سبزواری